وقتی شقایق مرد ،
گلهای باغ همه ماتم گرفتند
و از جویبار خواستند
برای گریستن ،
به آنها چند قطره آب قرض دهد .
جویبار آهی کشید و گفت :
آن قدر شقایق را دوست داشتم
که اگر تمام آبهای من به اشک تبدیل شود
و آنها را برای مرگ شقایق بریزم ،
باز هم کم است...
گلها گفتند : راست می گویی ،
چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی ، شقایق را دوست نداشت
جویبار پرسید : مگر شقایق زیبا بود
گلها گفتند :
شقایق غالباً خم می شد
و صورت زیبای خود را در آب شفاف تو می دید ،
پس تو باید بهتر از هر کس بدانی
که شقایق چقدر زیبا بود .
جویبار گفت :
⚡️من شقایق را برای این دوست می داشتم
چون وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد ، من میتوانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم...
بازدید دیروز
